دخترانِ آفتاب

السلام علیک یافاطمة الزهراء

دخترانِ آفتاب

السلام علیک یافاطمة الزهراء

عجب صبری خدا دارد!!

چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۳۶ ب.ظ

جایی خواندم : دلمان که میگیرد، تاوان لحظه هایی ست که دل میبندیم...
دلم که میگیرد، میفهمم بسته ام آن را به هرچه غیر از جای اولش.

جایی دیگر هم خواندم : عصرجمعه رقص شورانگیز باد، حلقه ی زلف تو را آرد به یاد... کیست پشت این دلشوره های بیکران...

امروز جمعه نیست،اما دلی که خود به خود میگیرد، شاید گیری در کارش است! بعید میدانم بادش استوایی و مدیترانه ای و حاره ای بشناسد، فصل به فصل و ماه به ماه می وزد اما ... اما کدام یاد را به سویت روانه می کند؟! یادِ قسط های عقب مانده! یادِ گران شدن میوه جات!، یاد کودکان یتیم و گرسنه!، یاد مظلومیت ها و مظلوم کشی های پی در پی!، یادِ کدام؟!!.... از یادِ کدام است که به یادِ شما می افتیم و دلمان میگیرد! 

سخت پیچ دلم شل میشود وقتی گرفتار هیاهویی میشوم که درآن همه میگنجند،همه میگنجیم،... جز شما...صورتم چکه میکند وقتی میبینم غرق شده ام و ... (تازه اگر یادم بیاید...)

شاعری خواند: جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد / ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد... (شاعر نبود؛عاشق بود.) هرچه سرم را میکوبم به دری، دیواری،... مگر عاشقی بی حساب و کتاب است!! مگر عاشقی... لااله الا الله...

آخرش میرسم به این شعر:

عاشقی دردسری بود نمی دانستیم

حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم

پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم

شرط بی بال و پری بود نمی دانستیم

آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو

سهممان بی خبری بود نمی دانستیم

آب و جاروی در خانه ما شاهد بود

از تو بر ما گذری بود نمی دانستیم

این همه چشم به راهی نگرانم کرده

خود این هم نظری بود نمی دانستیم...


۹۳/۰۳/۱۴
خانم چادری