دخترانِ آفتاب

السلام علیک یافاطمة الزهراء

دخترانِ آفتاب

السلام علیک یافاطمة الزهراء

منافقان زینب را با چادرش خفه کرده بودند...

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۱، ۱۱:۰۸ ب.ظ
باید می رفتم و دخترم را می دیدم. جنازه ی زینب را به سردخانه پزشکی قانونی برده بودند.ماباید برای شناسایی به آنجا می رفتیم. من یخ کرده بودم و هیچی نمی گفتم. آنقدر در دنیای خودم با زینب حرف زدم که نفهمیدم کی به سردخانه رسیدیم. دخترم آنجا بود؛با همان لباس قدیمی اش،با روسری سرمه ای و چادر مشکی اش.منافقین او را با چادرش شهید کرده بودند. با چادر،چهار گره دور گردنش بسته بودند.

کنارش نشستم و صورتش را،صورت لاغر و استخوانی اش را،چشم هایش را یکی یکی بوسیدم.لب هایش را بوسیدم.سرم را روی سینه ی زینب گذاشتم. قلبش نمی زد. بدنش سردِ سرد بود...

منافقین زینب را با چادرش خفه کرده بودند که عملا نفرت خودشان را از دخترهای باحجاب نشان دهند.


(راز درختِ کاج ،خاطرات مادر زینب کمایی)


دل نوشت: حس غریبی داشتم با خوندن این خاطره

خواهش نوشت: اگه تونستید حتما این کتاب رو تهیه کنید و بخونید.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۲۰
خانم چادری

زینب

چادر زینب

نظرات  (۳)

داستان چیه؟؟؟
چشم، سعی میکنم تهیه کنم و بخوانمش به زودی...
پاسخ:
انشالله
کتاب پوتین های مریم : خانم مریم امجدی
کتاب دا: سیده زهرا حسینی
یکی دیگه هم هست اسم کتاب رو نمیدونم ،در مورد زندگی شهید مریم فرهانی
اینا هم خیلی خوبی.
+++++++++++++++++++++++

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">